على اكبر دهخدا
1336
امثال و حكم ( فارسى )
گويى سر آورده . رجوع به : سر اشپختر . . . ، شود . گويى كه بعد ما چه كنند و كجا روند فرزند كان و دختر كان يتيم ما خود ياد ناورى كه چه كردند و چون شدند آن مادران و آن پدران قديم ما . سنائى . گويى كه روزگار دگرگون شد اى پير سادهدل تو دگرگونى ( . . . سروى بدى بقد و برخ لاله * اكنون برخ زرير و بقد نونى گلگون رخت چو شست بهار از وى * بگذشت گل بگشت ز گلگونى مال تو عمر بود و بخوردى پاك * آن را به بىفسارى و ملعونى اكنون ز مفلسى چه نوى چندين * بر درد مانده و غم مغبونى . ) ناصر خسرو . گهر بدست كسى كو نه اهل آن باشد چو آبگينه بود بىبها و پستبها . عنصرى . گهر بيهنر خوار و زار است و سست بفرهنگ باشد روان تندرست . فردوسى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود . گهر بيهنر ناپسند است و خوار بدين داستان زد يكى هوشيار كه گر گل نبويد زرنگش مگوى كز آتش نجويد كسى آبجوى . فردوسى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود . گهر جوى ننديشد از آب ژرف . همان به كه آذر به خود در زنم * مگر ديده بر نقش چين افكنم چنين كار نبود ز عاشق شگرف . . . ) مرحوم اديب . رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود . گهر چگونه توان يافت جز بكان كندن بيمن بخت بهمت توان رسيد بلى . . . ) خاقانى . گهر چون صدف كى دهد سنگپشت چو گل كى دهد بار خار درشت . . . ) اسدى . گهر خطا نكند . تمثل : همه صواب رود بر زبان او زيرا * كه لفظ او گهر است و گهر نكرد خطا . كمال اسمعيل . و رجوع به : اصل بد در خطا . . . ، شود . گهر درون صدف باشد و صدف در بحر تو روى بحر نديدى كجا گهر يا بى . كمال اسمعيل . گهر دانش و مرد داناست گنج چنين گفت اى در جهان برده رنج . . .